جانبازی با 2000 ترکش در بدن...

" السلام عليك ايها الشهدا والصديقين "

" جانبازی با 2000 ترکش در بدن"


مرا به سرد خانه شهر گیلانغرب انتقال دادند. آنجا چون حجم شهدا زیاد بود در

همان اتاق مجاور سردخانه قرار دادند. یک لحظه احساس سرما کردم

و چشمانم را بازکردم و دستم را تکان دادم‌ که پرستاری

می‌بیند و می‌گوید او زنده است...

 

عليرضا» برخورداری» جانبازی است از یادگاران دفاع مقدس که حالا مجموعه‌ای

از ترکش های مختلف، آزار دهنده جسمش شده اما روح بلند او آنچنان

است که از حضور در همه میدان‌ها سخن می‌گوید...

  

 علیرضا برخورداری متولد فروردین 1338 میدان فلاح سابق (ابوذر فعلی) هستم.

یک برادر و دو خواهر هستیم. سه ساله بودم که پدرم فوت کرد. پدرم

کارگر انبار بود. مادرم نیز در شرکتی لباس اتو می‌کرد.

مادرم سخت کار کرد و ما را بزرگ کرد...

"وضو گرفتن به روش زنانه"

در یک خانواده مذهبی زندگی می کردم. مادرم نمازخواندن را یادم داد با این تفاوت که من وضو گرفتن زنانه را از او یاد گرفتم و به سبک مادرم وضو می‌گرفتم و در مدرسه مورد تمسخر همکلاسی هایم قرار گرفتم.

تحصیلاتم را در امامزاده حسن شروع کردم و سه سال آنجا خواندم. تا سوم راهنمایی درس را ادامه دادم، ولی به خاطر مشکلات اقتصادی ادامه تحصیل ندادم. بعد به عنوان کارگر جوشکاری درکارخانه «حدید »مشغول شدم.

جدای از آن،کارهای زیادی مثل هندوانه فروشی، جگرکی، شاگردی مغازه،خیاطی، نقاشی و... انجام داده‌ام تا کمک خرج خانواده باشم.

سال 57 به خدمت سربازی رفتم و 14 ماه بیشتر خدمت نکردم. آن هم به دستور امام(ره) مبنی بر فرار از پادگان ها. همیشه به عنوان لیدر تظاهرات علیه رژیم در محله فلاح نقش داشتم و در مساجد ابوذر، حجت و امام حسن عسگری(ع) فعالیت می‌کردم. در تظاهراتی که در میدان فلاح پایه‌ریزی کردم. ‌عکس امام را به بادکنک‌های گازی می‌بستم و این گونه تظاهرات به راه انداختم.

یک روز اعلامیه‌های امام را از مشهد به تهران می‌آوردم که در ایستگاه راه‌آهن مورد تعقیب قرار گرفتم. من از راه ریل‌های راه‌آهن تا سه‌راه جوادیه دویدم و شب اعلامیه‌ها را پخش کردم.

هنگامی که امام وارد کشور شد به استقبال امام رفتیم. در آن زمان وقتی به عنوان انتظامات در کمیته استقبال حضور پیدا کردم، برای دیدن امام‌ بالای شاخه درختی رفتم و با هجوم مردم، من از بالای شاخه با پهلو به زمین افتادم و مجروح شدم و در همان حالت صدها نفر از روی بدنم عبور کردند

.

"سال 61 آغاز رفتن به جبهه"


سال 60 جذب کمیته انقلاب اسلامی شدم. شش ماه اول به عنوان افسر نگهبان کمیته مرکزی بودم و بعد به واحد گشت رفتم. سال 61 اولین حضورم در جبهه بود که به غرب کشور رفتم و به عنوان بسیجی به گیلانغرب رفتم.

 در کوه‌های بازی‌دراز 3 ماه به عنوان یک تک‌تیرانداز حضور داشتم و بعد از سه ماه برگشتم. سپس مجدداً یک سه ماه دیگر به غرب رفتم. در مجموع دو دوره 3 ماهه و یک دوره  18 ماهه در جبهه حضور داشتم، آن هم درقالب تیپ موسی‌بن جعفر که از نیروهای کمیته انقلاب اسلامی حضور داشتم.

19 مردادماه سال 62 ساعت 5:20 دقیقه دو روز بعد از عملیات والفجر3 مجروح شدم. منطقه مجروحیت گیلانغرب بود. در آنجا تنها وسیله ارتباطی یک دستگاه fax بود که نیروها با هم در ارتباط بودند.

با یکی از دوستان به نام محمد ایلخانی برای مطلع ساختن خانواده از سلامتی خودمان به این مرکز رفتیم که جنگنده‌های عراقی به طرز وسیعی منطقه را بمباران کردند.

در این زمان من در ماشین نشسته بودم که گلوله به نزدیکی ماشین اصابت کرد. به بدنم نگاه کردم، دیدم سر و دستم به شدت زخمی شده، سپس به شیاری پناه بردم که یک دفعه بمبی به نیم متری من خورد و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.

در این حال اشهد خودم را گفتم. بعد من را به عنوان شهید داخل وانت قرار دادند، در طول مسیر یک‌ بار به هوش آمدم و دیدم تعداد زیادی مجروح کنارم است.

 2000" ترکش در بدن"

به جرأت می‌توانم بگویم 2 هزار نقطه در بدنم سوراخ شده بود. الان 2000 ترکش در بدنم به ویژه در پاهایم وجود دارد که هر از چند گاهی می‌خارد و از بدن بیرون می‌زند، البته حجم ترکش در پای چپم بیشتر است و انگشت دوم پای چپم نیز قطع شده است.

 

*ترکش های مختلف در بدن*


"یک ساعت شهید شده بودم"

در آن موقع من را به سرد خانه شهر گیلانغرب انتقال دادند و به عنوان شهید محسوب کردند. آنجا چون حجم شهدا زیاد بود در همان اتاق مجاور سردخانه قرار دادند. یک لحظه احساس سرما کردم و چشمانم را بازکردم و دستم را تکان دادم‌ که پرستاری می‌بیند و می‌گوید او زنده است که این زمان یک ساعت طول کشید.

البته به علت قدرت بدنی بالا و انجام دادن ورزش کشتی‌کج توانایی زیادی داشتم و تا به حال نیز 8 بار عمل جراحی 7 تا 8 ساعته بر روی سر، پا و دستم انجام شده است. یک ماه در بیمارستان آریا بستری شدم و بقیه در بیمارستان بقیة‌الله بودم.

بعداز اینکه من را از شهدا جدا کردند با یک آمبولانس به اسلام ‌آباد غرب بردند و یک عمل جراحی بر روی پایم انجام‌دادند تا جلوی خونریزی را بگیرند، البته در اثر سوراخ‌های زیاد در بدنم به جای خون، کف از آن خارج می‌شد.

30" سال نـنـشـسـتم"

از سال 62 تاکنون به خاطر وجود 2000 ترکش در بدن قادر به نشستن  2 زانو و 4 زانو نیستم و باید حتماً بخوابم. سر و صدای بسیار برای من آزار دهنده است. شدت درد در بدنم در اوایل جانبازی به قدری بود که 4 قرص والیوم می‌خوردم. صدها بار از خدا طلب مرگ کرده‌ام چون نمی‌توانم بنشینم و درست بخوابم و کارهایم را انجام دهم. با این همه تنها بنیاد شهید و امور ایثارگران با 50 درصد جانبازیم موافقت کرده است.

 سال 59 ازدواج کردم‌ که 3 دختر و یک پسر حاصل آن است. همسرم و فرزندانم بسیار به من کمک کرده‌اند. همسرم یک سال به بیمارستان تردد می‌کرد و غمخوار من بود و فرزندانم را طوری تربیت کرده‌ام که مرید واقعی امام و رهبری هستند و سعی کرده‌ام مثل خودم باشند.

سال 63، پایان آخرین مرحله حضور در جبهه بود و در آن برهه مسئول عملیات مبارزه با مواد مخدر کل کشور را برعهده گرفتم. تیم‌هایی چون شعبه (1)، (3) و (5) را برعهده داشتم و تمام عملیات‌های ما درهرمزگان، سیستان و بلوچستان و کرمان انجام می‌دادیم.

 

"ماجرای مسجد ابوذر"

آن شب مسجد ابوذر پر از جمعیت بود و حفاظت این شکلی وجود نداشت. من جلوی در ایستاده بودم و بیرون نیز مملو از جمعیت بود. وقتی ضبط منفجر شد ازدحام زیادی شد و مقام معظم رهبری را به بیمارستان بهارلو واقع در میدان راه‌آهن انتقال دادند. بالگردی آمد و اعلام شد آقا را داریم می‌بریم تا مردم متفرق شوند.

شخصی به نام خلیل بود که مسئول عملیات کمیته بود و شباهت زیادی به آقا داشت. او را در برانکاردی خواباندند و در بالگرد گذاشتند و مردم با دیدن این صحنه متفرق شدند و پزشکان توانستند عمل ابتدایی را انجام بدهند.


"سمت های که بر عهده داشتم"


درعملیات مرصاد در غرب کشور نیز حضور داشتم و بعد ازجنگ 6 ماه مسئول حفاظت حرم امام را برعهده داشتم. مرزبان مرز بازرگان به مدت یک سال، مسئول ایمنی انتظامی خدمات گمرک ایران، 4 سال جانشین حراست دانشگاه آزاد، 6 سال مدیر حراست اموال و املاک بنیاد شهید، 2 سال معاون حراست فیزیکی سازمان اقتصادی کوثر بنیاد شهید را بر عهده داشتم و یک سال و نیم نیز معاون کل حفاظت فیزیکی وزارت ورزش و جوانان را برعهده دارم.



شکلک های محدثه



" يـــــــــا

حــــــــــق"


شهيد محسن وزوايي...

" السلام عليك ايها الشهدا والصديقين "

" شهيد محسن وزوايي "

دوران كودكي و تحصيلات

محسن وزوايي، در پنجم مرداد ماه سال 1339 در محله نظام‏آباد تهران، در دامان

خانواده ‏اي اصيل و مذهبي ديده به جهان گشود. شهيد وزوايي ، دبستان و

متوسطه را با نمرات عالي سپري كرد. دوره دبيرستان را در مدرسه دكتر

هشترودي تهران گذراند و پس از گرفتن ديپلم، با كسب رتبه اول

شيمي دانشگاه صنعتي شريف، مشغول به تحصيل شد.

محسن وزوايي، در سال‏هاي نوجواني با راهنمايي‏هاي مؤثر پدر فرزانه ‏اش،

مرحوم حاج حسين وزوايي كه از همرزمان مرحوم آيت اللّه‏ كاشاني بود،

قدم به وادي مبارزات ضد استبدادي گذاشت. پس از ورود به دانشگاه،

به جريان مكتبي انجمن‏هاي اسلامي دانشجويان اين دانشگاه پيوست

و همزمان با شركت در فعاليت‏هاي سياسي و جلسات عقيدتي، از سال

1356 مسئوليت هدايت و جهتدهي به مبارزات دانشجويي ضد ديكتاتوري

را در سطح دانشگاه شريف عهده ‏دار شد.

  Slide 2
مبارزات سياسي قبل از انقلاب

در سال‏هاي ورود شهيد محسن وزوايي به دانشگاه، وي نقش فعالي در تشكيلات اسلامي

دانشگاه از خود نشان مي‏داد. اين جوان مبارز و پرشور، از تظاهرات خونين 17 شهريور

ماه 1357 تا 12 بهمن 1357 و ورود امام خميني رحمه‏الله به ايران، در همه

صحنه‏ ها از جمله پيشتازان و جلوداران تظاهرات مردمي بود. او در

 روزهاي پرتلاطم انقلاب نيز نقش حساس هدايت را بردوش

مي‏كشيد و در درگيري‏هاي مسلحانه و سرنوشت ‏ساز

 19 بهمن تا 22 بهمن 1357، حضوري پرثمر

داشت. شهيد وزوايي در تصرف دو پادگان

 مهم جمشيديه و عشرت ‏آباد نيز

شهامت بالايي از خود

نشان ‏داد.

 
 Slide 5

شروع جنگ تحميلي


شهيد محسن وزوايي در سال 1358 همزمان با كار تبليغاتي در جمع دانشجويان پيرو

خط امام، بلافاصله
با تشكيل سپاه به پاسداران پيوست و در دوره‏ اي فشرده،

آموزش‏هاي چريكي را در سپاه آموخت.
او مدتي در سپاه به عنوان فرمانده

مخابرات انجام وظيفه كرده، سپس سرپرستي واحد
اطلاعات ـ عمليات

 را به عهده گرفت. شهيد وزوايي به دنبال تجاوز عراق به ايران،


داوطلبانه به جبهه غرب عزيمت كرد. با ورود او به اين منطقه،

تحولي پديد آمد؛
به ‏گونه‏اي كه در عمليات سرنوشت ‏ساز

 پارتيزاني به عنوان فرمانده گردان،
مسئوليت محور

تنگ كورك تا حد فاصل تنگ حاجيان را برعهده

 گرفت و
ضمن حمله‏اي پارتيزاني به مواضع و

 استحكامات دشمن، به كمك 
همرزمان خود،

 ارتفاعات حساس  و سوق الجيشي

 تنگ كورك را
از تصرف قواي

اشغالگر بعث خارج ساخت.




عروج عاشقانه

شهيد محسن وزوايي، از كساني بود كه نماز و عبادتش رنگي عاشقانه داشت. او همچون

 عابدان راستين با خداي خويش راز و نياز مي‏كرد. او در اردوگاه جبهه‏هاي ايران، شيوه
 
زندگي در محضر يار را فرا گرفت و راه و رسم حضور در محضر خدا را آموخت

 و خود را لايق عروج كرد. محسن وزوايي، اين عاشق وارسته و آگاه،

پس از ماه‏ها مجاهدت و مبارزه با دشمنان اسلام و حماسه‏

آفريني در عمليات‏هاي متعدد و به ويژه بيت‏المقدس، سرانجام

در دهم ارديبهشت ماه سال 1361، در 22 سالگي هنگام


هدايت نيروهاي تحت امر خود، بر اثر اصابت

گلوله و تركش به شهادت رسيد.

وصيت نامه شهيد محسن وزوايي

"بسم الله الرحمن الرحیم"

ما ترس از شهادت نداریم و این تنها آرزوى ماست در این جبهه ها خداوند را مشاهده مى کنیم
 
که چگونه ملتمسانه به کمک رزمندگان اسلام مى شتابد و آنها را نصرت مى دهد و به مصداق

آیه شریفه که مى فرماید کم من فئة قلیله غلبت فئة کثیرة را مى بینیم که تعداد محدود

لشکریان سپاه اعم از سپاه و ارتش و نیروهاى مردمى بر تعداد کثیرى از نیروهاى دشمن

غلبه مى نماید.
بیاد دارم در عملیات بازى دراز در قسمتى از عملیات مقداد ما ۶ نفر
 
بودیم و بر ۳۰۰ نفر غلبه پیدا نمودیم. در جبهه ها چنان روحیه ایمان و ایثار مفهوم

 پیدامیکند که گویى اصلا قابل تصور نیست هنگامیکه در قسمتى از عملیات
 
صحبت از داوطلب شهادت مى شود دعوا بین برادران مى افتد. اینها

ارزشهایى است که ملت الله ارزانى بشریت داشته است.







"روحمان با یادش شاد"

شکلک های محدثه



" يـــــــــا

حــــــــــق"