"السلام عليك ايها الشهدا والصديقين"



"مرام ابراهيم هادي"


مادر بهش گفت: ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟

گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست.

هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد.

دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید

و رفت.ظهر که برگشت، بدون کلاه بود!

گفتم: کلاهت کو؟ گفت: اگر بگم، دعوام نمی کنی؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چی شد؟

گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود؛

دیدم کلاه برای اون واجب تره تا من.


"با گريه و التماس"



عراقی ها آورده بودنش جلوی دوربین برای مصاحبه.

قد و قواره اش، صورت بدون مویش، صدای بچه گانه اش، همه چیز جور بود؛

همان طور که عراقی ها می خواستند.

ازش پرسیدند: قبل از اینکه بیایی جنگ چیکار می کردی؟

گفت: درس می خوندم.

گفتند: کی تو رو به زور فرستاده جبهه؟

گفت: چی میگید؟قبول نمیکردند بیام جبهه؛خودم به زور اومدم؛با گریه و التماس

گفتند: اگر صدام آزادت کنه، چیکار می کنی؟

گفت: ما رهبر و امام داریم؛ هر چی كه رهبرمون بگه.

فقط همین دو تا سؤال را پرسیده بودند که یک نفر گفت:

با حرص گفت:کات!


"ژسه از كار افتاد"



توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟پسر گفت:

«شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟»وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت

سبابه پسر، قطع شده؛ تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع

کرد تیراندازی کردن. بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی

کرده بود. رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو

می خوره؛ بهش گفتیم:بابا،بچه ها شهید می شن!یک بند انگشت

که این حرف ها رو نداره!گفت: «ناراحت انگشتم نیستم؛

از این ناراحتم که دیگه نمی تونم درست تیراندازی کنم!»



"سيصد تومن"



پدرش اجازه نمي‌داد برود. يك روز آمد و گفت: «پدر جان! مي‌خواهيم با چند تا از

بچه‌ها برويم ديدن يك مجروح جنگي.» پدرش خيلي خوشحال شد. سيصد تومان

هم داد تا چيزي بخرند و ببرند.چند روزي از او خبري نبود... تا اين‌كه زنگ زد

و گفت من جبهه‌ام. پدرش گفت: «مگر نگفتي مي‌روي به يك

مجروح سر بزني؟» گفت: «چرا؛ ولي آن مجروح

آمده بود جبهه.» پدرش فقط پشت تلفن

مي خنديد.



"سيد"



چپ مي‌رفت مي‌گفت سيد،راست ميرفت ميگفت سيد.اعصابم را خراب كرده بود.

يقه‌اش را چسبيدم و گفتم:پسرجون چرا اين‌قدر به من ميگي سيد؟ من كه

سيد نيستم.» گفت: «مگه رمز عمليات يا زهرا نيست.» دستم شل شد

و افتاد. بعد از عمليات فهميدم آن پسر شهيد شده.

در حالي كه سيد بود شهيد شد.


مفقودالاثر هم مي گويد:



"شهادت انشاء الله نصیبمان شود"





"روحمان با یاد اين سرداران بزرگ اسلام  شاد"


شکلک های محدثه


" يـــــــــا

حــــــــــق"